مرگ در مَدار بصیرت

تاملی در سیرت شهیدان؛ خواصی که در امتحان قبول شدند

1

در حرم امام زاده سیدحسن(ع) در مهران، چشمانت به نخل هایی گره می خورد که هنوز زخم دوران جنگ را بر سینه دارند. درست روبه روی در ورودی امام زاده، یکی از نخل ها، هر بیننده ای را شگفت زده می کند. نخلی با ترکش های ریز و درشت، و ترکشی بزرگ که سینة آن را شکافته و از آن سو بیرون زده است؛ استواری و ایستادگی در حد اعجاز. خرمای نخل های امام زاده سیدحسن(ع) که تابستان ها به بار می نشیند، طعم مقاومت می دهد.

چند متر آن سو تر، نخل دیگری آرمیده است که در دوران دفاع مبارک، فرمانده گردان 503 شهید بهشتی لشکر یازده امیرالمؤمنین(ع) بود؛ شهید «علی غیوری زاده»، پربارتر و استوارتر از «نخل مقاومت» که نه هر سال، بلکه هر لحظه کام زائران خود را با «بصیرت» و «غیرت» شیرین می کند.

علی غیوری زاده، روستایی ساده و بی آلایشی بود که سال های رنج و حرمان دوران ستم شاهی به او اجازة مدرسه رفتن را نداد. دستانی سترگ و قوی داشت که حکایت از کارهای طاقت فرسا در طول عمرش داشت؛ دستانی که گرچه زمخت و زبر بود، اما کبوتران در قنوتش آرام می گرفتند و گلبرگ های گل سرخ در میان آن، از طوفان حوادث در امان می ماندند.

به سختی می توانست فارسی حرف بزند. وقتی گردان را توجیه می کرد، از هر ده کلمه فارسی، پنج کلمه اش را محلی می گفت؛ آن هم به زبان و لهجة طایفة غیور ملکشاهی.

در عملیات ها پیشاپیش نیروهایش به دل دشمن می زد. اواخر جنگ در بیست ونهم خردادماه 67 عراق پاتک سنگینی به مهران زد. علی، با آرامش تمام پشت خاکریزی سنگر گرفت. بی سیم را کنار خود گذاشت و تمام خشاب هایش را پر از فشنگ کرد. تکه ای طناب و سیم مخابراتی پیدا کرد، پوتین هایش را جفت کرد و پاهایش را با آنها بست تا مبادا ترس، دلِ مالامال از غیرت او را از تکلیفی که دارد بازدارد. او از «خواص» بود و به خوبی می دانست که برای حفظ نظام، باید پاهایش نلرزد و وظیفة امروز او، چیزی جز ایستادگی نیست. وقتی آخرین گلوله هایش تمام شد، عراقی ها بالای سرش رسیده بودند و شنیِ تانک ها در حال گذر از خاکریز بودند.

2

به دوکوهه یا کردستان که می رسی، ناخودآگاه، حاج احمد متوسلیان در ذهنت نقش می بندد؛ فرمانده دلاور لشکر محمد رسول الله(ص). وقتی در یکی از عملیات ها در دوران جنگ، ترکش بزرگی به پایش اصابت می کند و او را به پشت خط منتقل می کنند، در واکنش به اصرار پزشکان برای بیرون آوردن آن بعد از بیهوشی، به آنان چنین اجازه ای نمی دهد و ترجیح می دهد بدون بیهوشی عمل صورت بگیرد.

حاج احمد جزو خواص بود و اهل بصیرت. به خوبی می دانست او نباید بیهوش شود. شاید در بیهوشی و در حال به هوش آمدن، اسراری از اسرار جنگ را افشا کند. او می دانست حفظ نظام در گروی ادای تکلیف اوست و تکلیف او این است که درد را به جان بخرد، اما بیهوش نشود.

3

در گلزار شهدای علی بن جعفر(ع) قم، مزار شهیدی است از کشور فرانسه: «کمال کورسل». او درست در مقطعی که برخی از روشنفکران غرب زده و میلیشاهای مسلح چپ گرا، سوار بر پرواز تهران پاریس می شدند، او سوار بر خط پروازی پاریس تهران شد تا برای کسب معارف تشیع و بازگشت به کشورش برای احیای مکتب اهل بیت(ع) در جوار کریمة اهل بیت(س) به تحصیل بپردازد. اما شیپور جنگ که نواخته شد و دفاع به لحظات حساس خود که رسید و پاریس نشینان در پادگان اشرف عراق گردآمدند و تا تنگة چهارزبر پیش رفتند، حفظ مکتب تشیع را در گرو حفظ نظام مقدس اسلامی دید. دفتر و قلمش را کنار نهاد، درِ حجره اش را در مدرسة حجتیة قم قفل زد و راهی جادة کرمانشاه اسلام آباد شد و در سرانجامی که سرنوشت مقدان خمینی است، در مصاف با منافقان شربت شهادت نوشید. او جزء خواص بود و اهل بصیرت. به خوبی می دانست تکلیف او «رها کردن درس» است؛ حتی اگر او تنها مبلّغ آیندة کشورش باشد.

4

هجدهم مردادماه 1388، امیر لشکری، اولین اسیر ایرانی به امام شهیدان پیوست و در قهقهة مستانه اش «عندَ ربّهم یُرزَقون» شد. او هجده سال اسارت را با همة محرومیت ها و شکنجه ها تحمل کرد، بارها شوک برقی و تازیانه و اعدام صوری و عطش را به جان خرید، تا کلامی در تضعیف نظام جمهوری اسلامی ایران بر زبان نیاورد. بهترین روز زندگی اش در اسارت را روزی برشمرد که یک عراقی، نیمة پس ماندة آب یخ را به او تعارف کرده بود! او به خوبی می دانست که دشمن می خواهد با اعتراف گرفتن از او، ایران را آغازگر جنگ معرفی کند. او به خوبی تکلیف خود را شناخته بود. تکلیف او، حفظ نظام بود و حفظ نظام، به سکوت او بسته بود. لشکری، اهل بصیرت بود و در جرگة خواص قرار داشت. سکوت او در برابر همة تهدیدها و تطمیع ها، رساترین فریاد تکلیف مداری بود.

5

شهیدان، فارغ از درجه و رتبه، فارغ از مدرک و شغل، همه یک ویژگی داشتند: «از خواص بودند. » و اهل بصیرت. در خلوت خود با خدایشان، به درکی از عالم هستی و جایگاهی از بینش رسیده بودند که به خوبی می دانستند در کجای این کائنات قرار گرفته اند، هدف آفرینششان چه بوده و وظیفه شان در هر موقعیتی چیست؟

آنان به جایگاهی رسیده بودند که می دانستند برای حفظ نظام اسلامی و لبیک به کلام ولی فقیه، کجا باید «بایستند»، کجا باید «درد» را تحمل کنند، کجا باید «سکوت» کنند و کجا باید «درس» را رها کنند.